شنبه1تیر 92
سلام عشق قشنگم. دلم برات یه ذره شده دخملکم. صبح وقتی از خواب بیدار شدی بداخلاق بودی. و تو حالت خواب و بیداری رسیدیم اداره. امروز مثل دخمل طلاها با من اومدی داخل مهد و لباسات رو پوشیدم. کمی با امیرعلی کتاب خوندی و بعد وقتی خاله سهیلا اومد بوست کردم و شما رفتی تو کلاست. قربون دخترم برم
آخر هفته پیش ما عروسی دعوت بودیم. عصر 5شنبه داشتیم برای عروسی آماده می شدیم که شما شیطنتت گل کرده بود و نمی زاشتی لباسات رو بپوشم. بابایی کمی با صدای بلند باهات صحبت کرد که آویسا لباسات رو بپوش وگرنه تو رو نمی بریم. سریع اومدی طرفم و با قیافه ای که گرفته بودی گفتی: مامان! تو بگو از دست بابا چه کار کنم؟ از خنده نمیدونستم چه کار کنم. این بلبل زبونی هات منو کشته. خلاصه رفتیم عروسی. اولش با من بودی ولی یه کاری کردی که مجبور شدم بفرستمت پیش بابا. تا آخر شب هم همین طور در رفت و آمد بودی. موقع شام هم خیلی خانومانه با آوین سر میز شام خوردی وقتی شامت رو مستقل میخوردی کیف می کردم.
موقع برگشت یه دفعه دیدم آویسا یه چیزی رو تکرار میکنه"وان،توس، ترلیس،فوس و..." بله دخترم انگلیسیش هم بیسته. خیلی ذوق کرده بودم.ولی نمی دونم چرا اصرار داشتی آخر همه کلمات سین بزاری. بعدش فهمیدم احتمالاٌ به خاطر six که تو ذهنت مونده آخر همه حرف ها رو سین می زاری. دیروز همش راه می رفتی و می گفتی: عموپورنگ می گه:اپل. نمیدونی وقتی می بینم که داری بزرگ میشی و پیشرفت می کنی چقدر ذوق می کنم.

یه چیز جالب دیگه هم اینکه یه اسباب بازی جدیداً اومده. دو تا گوی که با نخی بهم وصلند و وقتی بهم می خوردند صدا میدند. دیروز داشتیم از کنار آقایی که اون رو می فروخت رد می شدیم دیدم آویسا گفت: مامان ! این اسباب بازی بچه های بی ادبه. خندم گرفت. آقای فروشنده هم زد زیر خنده. بعداً فهمیدم بابایی این رو بهت گفته بود. قربونت برم من.
دخترم! دوستت دارم و بهترین ها رو برات آرزو می کنم...



شنبه1تیر 92
